سيد محمد باقر برقعى

678

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ترانهء اميد اگر ز پايه برافكند خصم خانهء ما * چه غم كه باز بود راه عادلانهء ما هنوز بر سر ما شور زندگى باقيست * نويد بار به ما مىدهد جوانهء ما به‌جز طريق حقيقت رهى نمىپوييم * خجسته باد ره و رسم جاودانهء ما سخن به لابه نگوييم پيش اهل ريا * اگر به مشت جفا بشكنند چانهء ما بگو به خصم ز ما ، رخوتى نخواهى ديد * هزار داغ نهى گر به روى شانهء ما بيا كه منزلت اتّفاق بشناسيم * كه باز تيره نسازد كسى ميانهء ما به جان و دل تو ز شعر « سروش » عبرت گير * هماره بوى اميد آيد از ترانهء ما فرياد سكوت من از نهايت اندوه و درد مىگويم * هم از مخافت اين گلشن ملال آباد به خنجرى كه نهان در ميان هر مشتيست * به طعنه‌اى كه بود در سكوت هر فرياد * در اين زمان پر از وحشت غبارآگين * كه پاى ماندن و ياراى غصّه خوردن نيست من آرزوى دلم را كجا بميرانم * در اين سراى تباهى كه جاى مردن نيست * به پشت غنچهء شيرين و ناز هر لبخند * دريغ و درد ! كه بسيار جانگزا خار است كسى كه با تو صلا ، مىدهد به غمخوارى * چو گرگ در پى انديشه‌هاى بيمار است * ز حقّ مگوى برادر ! زبان حق لال است * هماره راى بسو و به‌سوى باطل بود هميشه كفّهء ميزان عدل ، در عالم * به‌سوى محور بيداد و ظلم مايل بود * درون سينهء من خار درد مىشكند * فغان و غصّه مرا راه در گلو بسته‌ست دلم چو مرغ اسيرى به فكر پرواز است * ولى چه سود ! مرا بال آرزو خسته‌ست